از صبح تا شب یه چماق تو دستاش بود که باهاش نون سر سفره بچه هاش می برد.
مقدمه کار با اون چماق خداحافظی با یه سری اصول بود.اصول انسانی و اخلاقی و شرافت-وجدان- دین-همه رو زیر پا گذاشته بودند که این چماق رو به احترام اربابش بالا می برد و نعره ای می کشید و تو فضا می چرخوند و می چرخوند و می گردوند و رو سر و پا و دست های خالی هوارش می کرد که سهمشون این نبود.دست های خالی که رنگی می شد. انگار از رنگ قرمز اون تغذیه می شد که چماق بعدی رو محکم تر نشونه می رفت.با واقعیت کاری نداشت فقط فیزیکی ضربه می زد.کمر به خدمت اربابش بسته بود که خلق رو لگدمال کنه.له کنه.
قیمت چماق زدناش چقدر بود رو نمی دونم اما بهاش خون بود.دست و پای شکسته و سرهای شکافته بود.با همین پول می برد تو خو نه اش.نون می برد سر سفره اش.
هر چی بود این چماق و اون دست و چشم گرسنه واسه همیشه می موند تو ذهن های خسته که حتی اگه از خاطرها پاک می شد هم، اون دست ها دیگه پاک شدنی نبود.
