سجاده اش رو پهن کرد و سجده شکری به جاآورد.
سیب سرخ بالاخره به زمین رسیده بود. اون هم با چرخشی زیبا اومده بود وسطه دستهای"مندی".
بعد از سالها تلاش ، انقدرنگاهش رو به آسمون دوخته بود تا بارون بگیره.انگاری از خدا جوابی گرفته بود.
نمی گفت؛ اما از نگاهه بارونیش می شد اینو فهمید.
می شد فهمید که اتفاقه بزرگی افتاده که این مهمونی رو با خدا برپا کرده.
قدم هامو طوری برداشتم که خلوتش رو به هم نزنم.آروم آروم از پشت بوم پایین اومدم وقتی به حیاط رسیدم زمین خشکه خشک بود.تازه اون موقع بود که فهمیدم آسمون رو خدا امشب فقط و فقط واسه اون بارونی کرده .پراز نور-رنگ-رحمت
"آزادی" رو به"مندی"عزیز تبریک می گم.دستهایت همیشه پر از سیب سرخ .
انقدر طلایی بود این خبر که نشد ننویسمش با همه خستگیم نشد پیام تبریکی نفرستم.
پ.ن. خودم هم هنوز خسته ام و هنوز حال و هوای جنگجویه از نبرد برگشته رو دارم.
خسته از جنگی که هیچ علاقه ای به اون نداشته و بیشتر هم نظاره گر بوده و به خودش تمام مدت می گفته:" این نبرد من نیست."
