تبليغاتX
بی های و هوی

بی های و هوی

چراغ قرمز میشه و ماشین های مدل بالای جردن دستور ایست می گیرند . رسول با خوشحالی در حال حرکت به سمت ماشین ها برای فروختن فال هاشه که زمین می خوره و ابزار کارش که یک قفس وجعبه ای پر از فال های حافظه زمین می افته .کفش های عابرین قفس و کاغذهای روی زمین رو با بی اعتنایی پشت سر می زارند. به سمتش می رم و اون رو به سمتی که دوربین سیما مستقر شده هدایت می کنم.

رسول با چشمان پر از اشکش به دوربین نگاه می کنه و از عشقش به زندگی حرف می زنه.از کاپیتان که اسم مرغ عشقه داخل قفسیه که با نوک هاش روزی ۵هزار تومان درآمد براش کسب می کنه.از خواهرپنج سالش صدف  که هر روز دست در دست هم شوش جنوبی ترین نقطه تهران رو به سمت شمالی ترین نقطه شهر ترک می کنند.از پدر مریضش که از کار افتاده شده.

وقتی از رسول در مورد بزرگترین آرزوی زندگیش سوال می کنم. میگه دوست دارم همه مردم پول دار بشن.دوست دارم من و صدف بتونیم مدرسه بریم.دوست دارم یه بار صدف رو شهربازی ببرم و با هم یه روزه کامل اونجا باشیم.دوست دارم مردم مهربو تر بشن.

قفس کاپیتان رو می گیرم و از رسول می خوام نیت کنه و کاپیتان یه فال براش برداره.چشماش رو می بنده و کاغذ رو از نوک مرغ عشق بر می داره و رو به دوربین شروع به خوندن می کنه.

  نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد -ــــــــــــ  عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد.

به چهار راه نگاه می کنم چراغ درخال قرمز شدنه دست رسول رو می گیرم و به سمت ماشین ها حرکت می کنیم ای بار اما انگار مردم مهربونتر شدندو فالهای رسول رو با لبخند می خرند. البته مهربونی مردم فقط مقابل دوربینه.چون رسول موقع خداحافظی میگه هیچ روز این قدر فروش نداشته.

-بعد از  فیلترینگ ایلنا این فرصت پیش اومده  که کار گزارشگری تلویزیونی رو تجربه کنم. هر چند این جاهم از سانسور و رد شدن خیلی از گزارش هام به خاطر سیاست های صداوسیما در حال خفه شدنم.  

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1386ساعت 0:28  توسط مرجان طبا