باران مدام می بارد.برای من که حتی از اسم باران سرمست می شوم رفتن و دل سپردن به باران و بوی خاک و برگزاری جشنی کوچک رسمی معمول است.این را همه می دانند.آن ها که نزدیکترند به من.
دیگر ایمان آوردم که دلیل بارانم.در تمامی این سال های بودنم بسیاری پیش از حال خودم از آسمان و باران و هوا پرس و جو کرده اند.
زیر این آسمان حالم خوب است.غرق این حال و هوای خوش هستم که با لرزش موبایلم تازه می فهم که در خوابم.صبح دوازدهمین روز خرداد ته مانده از بهار است.هنوز در فکر بارانم که خورشید از پنجره خودنمایی می کند.
با این فکر که رسیدن به همین خواب بارانی هم برای همه ممکن نیست به سمت برنامه خبریم حرکت می کنم.
مطلب لاشخورها،لاشخور های این حواشی را سخت به تکاپو انداخته است.باید به فکر یه .... باشم.

+ نوشته شده در دوازدهم خرداد 1386ساعت 14:17  توسط مرجان طبا
