سال 86 برای بی های و هوی با ورود یک والرین آغاز شد.
بی های و هوی ،بی خبر از این که مرغ آمین بالای سرشه، در گفتمان با رفقا از اعتقاد راسخش به این مساله سخن گفت که" ديوار زبان وقتي كشيده ميشود كه دو نفر به يك زبان حرف ميزنند. آن وقت ديگر مطلقا نميتوانند حرف هم را بفهمند".از این رو ترجیح می دهد طرف مقابلش آدمی زبان نفهم (مقصود از زبان نفهم،زبان متفاوت داشتن است)باشد. که کمتر از۲4 ساعت والرینی زبان نفهم پای به زندگیش گذاشت.
بی های و هوی اما ندانست این تازه آغاز ماجراست.چرا که این والرین که زبانی متفاوت داشت تمام تلاشش برای همزبانی با بی های و هوی به قدری بی ثمر بود که حرف زدنش تنها به جنگ-جدل از سوی او که از رساندن منظورش عاجز بود و خنده از سوی بی های و هوی منجر می شد.اگر چه بی های و هوی به دلایلی از خندیدن معذوریت داشت اما در طول این آشنایی به اندازه تمام عمر خود خندید.
بی های و هوی خرسند بود چه آن که با حرف زدن های والرین برای تمام سال جدیدش سوژه ای برای تناول خنده داشت.
این والرین اگر چه از دل تاریخ بیرون نیامده بود اما با حضورش تاریخی از خود به جای گذاشت.تاریخی که چندین نسل پس از بی های و هوی از آن با خنده یاد خواهند کرد.
و اما بخشی از عشق و زندگی والرین پایتخت ایران –تهران- بود.با دلایلی کاملا کافی!!!!!از جمله خیابان میرداماد به خاطر مینی پیتزاهای خوشمزه که خاطره ای خوش در ذهن والرین به جا گذاشه بود-خیابان فرشته به دلیل خاطره ی خوشی دیگر از یک کافی شاپ دنج؟!!! و همین طور حضور بی های و هوی.
والرین در وداع با بی های و هوی از او قول گرفت که تعطیلات نوروز 87 همراه او درجهانگردی هایش شود.